بددیکشنری فارسی به انگلیسیabominable, adverse, atrocious, awfully, bad, bum, beastly, cheap, black, damned, dys-, evil, crappy, crummy, execrable, fiendish, flagrant, gross, grossly, gru
بدفرهنگ مترادف و متضاد۱. ردی، سوء، شر ≠ حسن ۲. شوم، مشئوم، منحوس، میشوم، نحس ≠ میمون، مبارک ۳. مذموم، ناروا، نکوهیده ۴. زشت، قبیح، کریه، مستهجن، ناپسند، نفرتانگیز ≠ خوب، نیک، متحسن،
صلیعاءلغتنامه دهخداصلیعاء. [ ص ُ ل َ ] (ع ص ، اِ) شنیعه ٔ نمایان . || هر رسوائی و فاحشه و کار بد ظاهر و پیدا. || بلای سخت . (منتهی الارب ).
رسواییلغتنامه دهخدارسوایی . [ رُس ْ ] (حامص )رسوائی . فضیحت و مذلت . (آنندراج ). افتضاح و بی آبرویی و بدنامی و ذلت و فضیحت و بی حرمتی . (ناظم الاطباء).اِبَة. موئبة. خزی . فتنه . ف
مموهفرهنگ انتشارات معین(مُ مَ وَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - زراندود، آب زر داده . 2 - خوش ظاهر و بد باطن .
خط و خاللغتنامه دهخداخط و خال . [ خ َطْ طُ ] (ترکیب عطفی ، ص مرکب ) مخطط. دارای خطوط و خالها. منقش . || (اِ مرکب ) خال صورت و موی تازه بر روی دمیده : به بیداریش فتنه بر خط و خال بخو