بدحالفرهنگ مترادف و متضاد۱. بداحوال، بیمار، مریض، ناخوش ≠ سالم، سرحال ۲. بدروزگار، ناراحت، ناشاد، غمگین، مغموم، غمزده ≠ خوشحال
بدحاللغتنامه دهخدابدحال . [ ب َ ] (ص مرکب ) بدروز و بدبخت . مقابل خوشحال . (آنندراج ). بدحالت . (ناظم الاطباء). دَقَع. وَدْب . مُسْتَوبِد. (منتهی الارب ). ممتحن . (لغت ابوالفضل ب
حال بد زدنلغتنامه دهخداحال بد زدن . [ ل ِ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) حال بد کردن : بمردن خویش را چون فال بد زدهمان فال بد او را حال بد زد.امیرخسرو.
بدحالیلغتنامه دهخدابدحالی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدی وضع و حالت . ناخوشی . (از ناظم الاطباء). ضراء. (ترجمان القرآن جرجانی ترتیب عادل بن علی ). ضر. ضرر. ضاروراء. رثاثة. رثوثة. بذاذ
بدحالیillness 1واژههای مصوب فرهنگستانبدتر شدن حالتها و کارکردهای جسمی و اجتماعی و عاطفی و ذهنی فرد در مقایسه با وضعیت قبلی او
ضَّرَّاءِفرهنگ واژگان قرآنهر چيزي که مايه بد حالي انسان شود - بلاء و مضرتي که از حال پريشان صاحبش خبر دهد - شدائد
سَّوْءِفرهنگ واژگان قرآنبد( حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد ، و به همين جهت اي بسا که لفظ آن بر امور و مصائبي که آدمي را بد حال ميکند نيزاطلاق ميشود ، نظير آيه : و م
سَيِّئَةًفرهنگ واژگان قرآنناگوار - بد (از"سوء" به معني حادثه و يا عملي که زشتي و بدي را با خود همراه دارد ، و به همين جهت اي بسا که لفظ آن بر امور و مصائبي که آدمي را بد حال ميکند نيزاطل
نقدکنلغتنامه دهخدانقدکن .[ ن َ ک ُ ] (نف مرکب ) نقدکن حال کسی ؛ که نیک و بد حال کسی را می پرسد. رجوع به نقد کردن شود : صراف سخن به لفظ چون زردر رشته چنین کشید گوهرکز نقدکنان حال