بدجنسانهدیکشنری فارسی به انگلیسیiniquitous, malignant, unholy, vicious, viciously, virulent, wanton, wicked
انجوخفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهچینوچروک پوست بدن یا چینخوردگی پوست چهره در اثر پیری: ◻︎ شدم پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی / مرا سینه پرانجوخ و تو چون سختکمانی (رودکی: ۵۳۰).
آشوبشلغتنامه دهخداآشوبش . [ ب ِ ] (اِمص ) آشوب : از اختر بدینسان نشانی نمودکه آشوبش و جنگ بایست بود. فردوسی .
اطواسنالغتنامه دهخدااطواسنا. [ اَطْ س ِ ] (ع اِ) با این ضبط در متنی بدینسان تعریف شده است : استشعار الطراوة لصغرالسن من اجل الغضاضة التی تلزمه یقال طرؤ اللحم و غیره بالهمزة وطرو ب
راحولاتلغتنامه دهخداراحولات . (ع اِ) ج ِ راحول ، این کلمه در گفتار فرزدق بدینسان آمده است : علیهن راحولات کل قطیعة. و بمعنی پالان منقش است . (از اقرب الموارد).