بیدارفرهنگ مترادف و متضاد۱. ناخفته، ساهر ۲. آگاه، متنبه، متوجه، هشیار، هوشیار ۳. متیقظ ۴. عارف، واقف ≠ خفته، غافل
جاخالی رفتنلغتنامه دهخداجاخالی رفتن . [ رَ ت َ ] (مص مرکب ) بدیدار خانواده ٔ مسافر رفتن پس از سفر کردن کسی از خانواده .
اهل رؤیتلغتنامه دهخدااهل رؤیت . [ اَ ل ِ رُ ءْ ی َ ] (اِخ ) عموم فرقی که بدیدار حق تعالی در دنیا یا آخرت معتقد بوده اند. (خاندان نوبختی ص 251).
باشه انداختنلغتنامه دهخداباشه انداختن .[ ش َ / ش ِ اَ ت َ ] (مص مرکب ) رها کردن باشه برشکار.پرواز دادن باشه برای گرفتن شکار : اباقاخان را بدیدار او شعفی تمام ظاهر شد و بوقت مراجعت اوفرم
حارثلغتنامه دهخداحارث . [ رِ] (اِخ ) ابن قیس . از قراء است . ابو محمدبن حزم ، در طبقات القراء، نام او آرد و گوید که وی عهد پیغمبر(ص ) را درک کرده است و بدیدار آن حضرت نائل نگردی