بدیهیدیکشنری فارسی به انگلیسیaxiomatic, evident, necessary, obvious, self-evident, self-explanatory, truism
بدیهیلغتنامه دهخدابدیهی . [ ب َ هی ی ] (ع ص نسبی ) منسوب به بدیهة. ناگهانی . (ناظم الاطباء). مرتجل . (فرهنگ فارسی معین ). || بدون فکر و یادآوری و تأمل و اندیشه . (ناظم الاطباء).
بدیهیفرهنگ انتشارات معین(بَ) [ ع . ] (ص نسب .) 1 - روشن ، آشکار. 2 - آن چه که عقل برای پذیرفتنش نیاز به استدلال ندارد.
آنيةدیکشنری عربی به فارسیبي درنگي , فوريت , بي واسطگي , بي فاصلگي , مستقيم و بي واسطه بودن , اگاهي , حضور ذهن , بديهي , قرب جواز
اصلدیکشنری فارسی به عربیاجهاد , استهلال , اصيل , ام , بديهية , تاليف , جرثومة , جزر , جزع , حقيقي , راديکالي , عنصر , مبدا , نقطة
امر حتميدیکشنری عربی به فارسینا چار , نا گزير , اجتناب نا پذير , چاره نا پذير , غير قابل امتناع , حتما , حتمي الوقوع , بديهي