بدو صلاحواژهنامه آزادبَدوِ صَلاح؛ در علم فقه حالتی است که میوه قابلیت پایدار ماندن را دارد و در آن زمان، تردید طرفین معامله در فروش میوه بر روی درخت از بین می رود. مانند:سرخ یا زرد
بَدْوِفرهنگ واژگان قرآنباديه - صحرا (در اصل به معني ظهور است و چون در صحرا مانع براي ديد کم است به آن نيز اطلاق مي گردد)
بُدوگویش بختیاریناخالصى کره که هنگام ذوب شدنته ظرف نشیند. (براى تبدیل کره به روغن اندکى آرد به آن مىافزایند تامواد زائد درون آن به همراه آرد تهنشین شود.
بدولغتنامه دهخدابدو. [ ب ُ دُوو ] (ع مص )پیدا و آشکار گردیدن . (منتهی الارب ). پدید آمدن . (غیاث اللغات ). ظاهر شدن . (از اقرب الموارد). بدوء. بداءة. بَدو. (از ناظم الاطباء). و
مخاصرةلغتنامه دهخدامخاصرة. [ م ُ ص َ رَ ] (ع مص ) دست یکدیگرفراگرفتن . (زوزنی ). دست یکدیگر گرفتن در رفتن . (تاج المصادر بیهقی ). گرفتن دست کسی را در راه رفتن . (منتهی الارب ) (آن
حکیم الزمانلغتنامه دهخداحکیم الزمان . [ ح َ مُزْزَ ] (اِخ ) عبدالمؤمن بن عمر اندلسی جلیانی ، مکنی به ابوالفضل . از مشاهیر اطباء و ادباء اندلس . او در طب و کحّالی چنانکه در سایر انواع
صلاح الدینلغتنامه دهخداصلاح الدین .[ ص َ حُدْ دی ] (اِخ ) زرکوب . وی یکی از مشایخ صوفیه است و خرقه ٔ او بچند واسطه به شیخ ضیاءالدین ابونجیب سهروردی می رسد و مولانا جلال الدین رومی در
ابوسلیمانلغتنامه دهخداابوسلیمان . [ اَ س ُ ل َ ] (اِخ ) داودبن صلاح الدین یوسف بن ایّوب . ملقب به ملک الزاهر مجیرالدین صاحب قلعه ٔ بیره ٔ شاطی فرات . وی مردی دوستار علما و فضلا بود و