بدودلغتنامه دهخدابدود. [ ب ُ ] (ع اِ) ج ِ بُدّ. بتها. (یادداشت مؤلف ) : زر از قدود بدود و اجسام اصنام و ابدان اوثان فرومیریختند و بر درها و دیوارها می بستند. (ترجمه ٔ تاریخ یمی
گورتکلغتنامه دهخداگورتک . [ ت َ ] (ص مرکب ) که مانند گور بدود : برق جه ، بادگذر یوزدو و کوه قرارشیردل پیل قدم گورتک آهوپرواز.منوچهری .
رکللغتنامه دهخدارکل . [ رَ ] (ع مص ) بپای زدن اسب راتا بدود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (ازاقرب الموارد). || به یک پای زدن . (تاج المصادر بیهقی ) (از اقرب الموارد
مسحاجلغتنامه دهخدامسحاج . [ م ِ ] (ع ص ) چارپا که بدود ولی نه دویدن سریع و سخت . (از اقرب الموارد). مسحج . و رجوع به مسحج شود. || زن سحوج که بسیار و پی درپی سوگند خورد. (از اقرب