بدولغتنامه دهخدابدو. [ ب َ / ب ِ / ب ُ دَ / دُو ] (ص مرکب ) آنکه بسیاردود. تند دو. تندرو: آدم بدوی است . (از یادداشتهای مؤلف ). تندرو. (اسب ...). (از برهان قاطع) (از فرهنگ رشی
بدولغتنامه دهخدابدو. [ ب َدْ وْ ] (از ع ، اِ) (از بدء عربی ) ابتداء و آغاز. (آنندراج ) (غیاث اللغات ). اول از هر چیزی و آغاز و ابتداءو شروع . (ناظم الاطباء) : و از بدو رواح تا
بَدْوِفرهنگ واژگان قرآنباديه - صحرا (در اصل به معني ظهور است و چون در صحرا مانع براي ديد کم است به آن نيز اطلاق مي گردد)
بُدوگویش بختیاریناخالصى کره که هنگام ذوب شدنته ظرف نشیند. (براى تبدیل کره به روغن اندکى آرد به آن مىافزایند تامواد زائد درون آن به همراه آرد تهنشین شود.
بدُوگویش خلخالاَسکِستانی: bəvrij دِروی: bə.vrij شالی: bəvrij کَجَلی: bi.vrij کَرنَقی: birvij کَرینی: bivirij کُلوری: bəvrij گیلَوانی: bəvrij لِردی: birvij
بدو صلاحواژهنامه آزادبَدوِ صَلاح؛ در علم فقه حالتی است که میوه قابلیت پایدار ماندن را دارد و در آن زمان، تردید طرفین معامله در فروش میوه بر روی درخت از بین می رود. مانند:سرخ یا زرد