بدرنگلغتنامه دهخدابدرنگ . [ ب َ رَ ] (ص مرکب ) چیزی که رنگ و جنسش خوش نباشد. (ناظم الاطباء). زشت رنگ . (آنندراج ). که لونی نامطبوع دارد. (یادداشت مؤلف ) : پس بیکبار بگشاید و بسی
تشمملغتنامه دهخداتشمم . [ ت َ ش َم ْ م ُ ] (ع مص ) بوییدن بدرنگ . (تاج المصادر بیهقی ). بوییدن . (زوزنی ) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بوییدن و گویند بوییدن به آهست
تحسیلغتنامه دهخداتحسی . [ ت َ ح َس ْ سی ] (ع مص ) (از «ح س و») آشامیدن بدرنگ . (تاج المصادر بیهقی ). تحسی مرق ؛ آشامیدن شوربا را اندک اندک بمهلت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
تخدبلغتنامه دهخداتخدب . [ ت َ خ َدْ دُ ] (ع مص ) راه رفتن نه بزودی و نه بدرنگی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). راه رفتن نه سریع و نه آهسته . (المنجد). راه رفتنی میانه چنانکه نه
کادئهلغتنامه دهخداکادئه . [ دِ ءَ ] (ع ص ) زمین دیر رویاننده ٔ گیاه . (اقرب الموارد) (آنندراج ). زمین که گیاه آن بدرنگ درآید. (ناظم الاطباء).
زردنبولغتنامه دهخدازردنبو. [ زَ دَم ْ ] (ص مرکب ) در تداول رنگی زرد و تیره چون رنگ بهی پخته و امثال آن و تنها در آدمی مستعمل است . کسی که روی زرد بدرنگ از بیماری دارد. با رنگی زرد