بدتابیلغتنامه دهخدابدتابی . [ ب َ ] (حامص مرکب ) بدرفتاری . سؤسلوک . کج تابی . کج سری . رفتار سخت . مقابل خوش تابی . (یادداشت مؤلف ).- بدتابی کردن با کسی ؛ بدرفتاری کردن با او.
برتابیدنلغتنامه دهخدابرتابیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) برتافتن . تحمل کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). تاب آوردن . پذیرفتن . از عهده برآمدن : ابوکرب ...بر منبر شد و او را [ حجاج را ] از
خوش تابیلغتنامه دهخداخوش تابی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (حامص مرکب ) مقابل بدتابی . خوب تابی . نیکوتابی . نیک تابی . نکوتابی . (یادداشت مؤلف ). رجوع به تاب و تابیدن شود.
بدرفتاریلغتنامه دهخدابدرفتاری . [ ب َ رَ ری ](حامص مرکب ) بدکرداری و بدکنشی . (ناظم الاطباء). سؤسلوک . سؤمعامله . بدسری . بدتابی . (یادداشت مؤلف ).
تابیلغتنامه دهخداتابی . (حامص ) در ترکیبات حاصل مصدر (اسم معنی ) سازد: رسن تابی ، ریسمان تابی ، زه تابی ، خوش تابی ، بدتابی ، بی تابی ، سرتابی ، زهتابی ، پرتابی ، کم تابی ، آهن
بدسریلغتنامه دهخدابدسری . [ ب َ س َ ] (حامص مرکب ) بدرفتاری . سؤرفتار. سؤمعامله . کج تابی . ناسازگاری . ناسازواری . سؤمعاشرت . بدتابی : نشوز؛ بدسری کردن با شوی . ناسازواری کرد