بدانلغتنامه دهخدابدان . [ ب ِ / ب َ ن ِ ] (حرف اضافه + ضمیر ملکی ) به آن ِ. به مال ِ. (یادداشت مؤلف ) : ترا به سرو ببالا قیاس نتوان کردکه سرو را قد وبالا بدان تو ماند.؟
بدانلغتنامه دهخدابدان . [ ب َ / ب ِ ] (حرف اضافه + ضمیر) به آن . (فرهنگ فارسی معین ) : شو بدان کنج اندرون خمی بجوی زیر او سمجیست بیرون شو بدوی . رودکی .همی تاختش تابَرِ او رسیدچ
بدانگویش خلخالاَسکِستانی: bəzân دِروی: bə.zân شالی: bəzân کَجَلی: bo.zân کَرنَقی: bəzân کَرینی: bəzân کُلوری: bəzân گیلَوانی: bəzân لِردی: bəzân
بدانگویش کرمانشاهکلهری: bezân گورانی: bezân سنجابی: bezân کولیایی: bezân زنگنهای: bezân جلالوندی: bezân زولهای: bezân کاکاوندی: bezân هوزمانوندی: bezân
بداندیشفرهنگ مترادف و متضاد۱. بدخواه، بددل، بدسگال، دژاندیش، کجاندیش، بدنیت ≠ نیکاندیش، نیکخواه ۲. کینهجو، کینهوزر ۳. جلاد، دژخیم
بدانةلغتنامه دهخدابدانة. [ ب َ ن َ ] (ع مص ) تناور شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (المصادر زوزنی ). تناور گردیدن . بَدان .(از آنندراج ). بزرگ شدن بدن از بسیاری گوشت . (از اقرب الموار
يَعْلَمِفرهنگ واژگان قرآنبداند (علم به معناي احتمال صد در صد است ، بطوري که حتي يک در صد هم احتمال خلاف آن داده نميشود.جزمش به دليل شرط شدن براي بعد از خود مي باشد و حرکت آخرش به دليل ت