بخیهلغتنامه دهخدابخیه . [ ب ُخ ْ ی َ / ی ِ ] (اِ) خط شاغول . || آلت آهنی و گاوه جهت شکافتن چوب . || نشکنج . (ناظم الاطباء). و رجوع به همین کلمه شود.
بخیهفرهنگ انتشارات معین(بَ یِ) ( اِ.) 1 - کوکی که روی پارچه با دست یا چرخ خیاطی بزنند. 2 - دوختن بخشی از بدن که در اثر عمل جراحی شکافته شده باشد. ؛ اهل ~ اهل فن ، صاحب سررشته ، وار
کوک زدنلغتنامه دهخداکوک زدن . [ زَ دَ ] (مص مرکب ) دو پاره جامه را بهم پیوند کردن به طریق استعجال تا در دوختن کم و زیاده نشود. (آنندراج ). بخیه زدن با دست در روی پارچه و جامه . (از
کوکلغتنامه دهخداکوک . (اِ) به معنی کمان باشد. (برهان ). کمان .(ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || آواز و صدای بسیار بلند را نیز گویند. (برهان ) (ناظم الاطباء). آواز بلند. (آ
کوکفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهبخیۀ درشت که با دست در روی پارچه و جامه میزنند تا بعد جای آن را با چرخ خیاطی بدوزند. کوک زدن: (مصدر متعدی) بخیه زدن؛ به هم دوختن پارچه با نخ و سوزن. کوک شدن: (
تمتینلغتنامه دهخداتمتین . [ ت َ ] (ع مص ) به رشته بخیه زدن خیمه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). بخیه زدن خیمه را به رشته . (ناظم الاطباء): متن الخیمة؛ ضربها بخیوطها و آجاد مد اطنا