بخیلفرهنگ مترادف و متضاد۱. تنگچشم، تنگنظر، خسیس، سیهکاسه، لئیم، ممسک، ناخنخشک، نظرتنگ ۲. پست، ناکس ≠ سخی، کریم، نظربلند
بخیل شدنلغتنامه دهخدابخیل شدن . [ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) زفت و ممسک شدن . بخیل گشتن . تشدد. لحز. حصر. (تاج المصادر بیهقی ). استقفال . تلحز.(منتهی الارب ). اکداء. (یادداشت مؤلف ) :
بخیلهلغتنامه دهخدابخیله . [ ب َ ل َ / ل ِ ](اِ) تخم خرفه . بقلةالحمقاء. (برهان قاطع) (آنندراج ). بخله . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به خرفه شود.
بخیلی کردنلغتنامه دهخدابخیلی کردن . [ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بخیلی نمودن . لاَّمت نمودن . بخیل و زفت شدن . (ناظم الاطباء). ضنانة. عقص .نفاسة. ضنن . شح . جمود. بخل . (تاج المصادر بیهق