بخسانلغتنامه دهخدابخسان . [ ب َ ] (نف ) پژمرده وفراهم آمده . (برهان قاطع) (آنندراج ). پژمرده و درهم کشیده . (ناظم الاطباء). || رنج دیده و الم کشیده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظ
بخسانیدنلغتنامه دهخدابخسانیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) گدازانیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ). گداختن . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). گداختن و حل کردن و آب کردن .(ناظم الاطباء). |
بخسانیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پژمرده ساختن.۲. رنجاندن؛ آزردن: ◻︎ از او بیاندهی بگزین و شادی با تنآسانی / به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی (رودکی: ۵۳۰).۳. گداختن.
باسانلغتنامه دهخداباسان . (اِخ ) جزیره ٔ کوچکی در خلیج ادیمبورگ . آنجا مرغی معروف به فودوباسان به وفور یافت میشود.
بخسانیدنلغتنامه دهخدابخسانیدن . [ ب َ دَ ] (مص ) گدازانیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ). گداختن . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). گداختن و حل کردن و آب کردن .(ناظم الاطباء). |
بخسانیدنفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پژمرده ساختن.۲. رنجاندن؛ آزردن: ◻︎ از او بیاندهی بگزین و شادی با تنآسانی / به تیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی (رودکی: ۵۳۰).۳. گداختن.
پخسانیدنلغتنامه دهخداپخسانیدن .[ پ َ دَ ] (مص ) بخسانیدن . فراهم ترنجانیدن از غم . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نسخه ٔ آقای نخجوانی ) : از اوبی اندهی بگزین و شادی و تن آسانی به تیمار جهان دل
گدازانلغتنامه دهخداگدازان . [ گ ُ ] (نف مرکب ) بخسان . (صحاح الفرس ). ذائب . ذوب شونده . در حال گداختن . کسی که ذوب میکند و تصفیه مینماید طلا را. (از ناظم الاطباء) : از آن شکرلبان