بخاولغتنامه دهخدابخاو. [ ب ُ ] (اِ) بخو. (یادداشت مؤلف ). آن قید که بپای یا دست بندند. کند. شکال . بزبان ترکی . چیزی است از آهن مثل زنجیر که در پای گنهکاران و ستوران واسب کنند
خاوریلغتنامه دهخداخاوری . [ وَ ] (ص نسبی ) منسوب بخاور. || کنایه از آفتاب عالمتاب است : هرسنگ را کز ساحری کرد و صبا میناگری از خشت زر خاوری میناش دینار آمده .خاقانی .
خوسرلغتنامه دهخداخوسر. [ خ َ ] (اِخ )نام وادیی بخاور موصل که آب این وادی بدجله میریزد،پلهایی بروی این آب زده اند و مسجد جامع و مناره ٔ قریه بروی این پلها بنا شده است . (از معجم
ابویطلغتنامه دهخداابویط. [ اَ وَ ] (اِخ ) نام قریه ای نزدیک بردینس بخاور نیل در صعید ادنی از خره ٔ اسیوطیه . || نام قریه ای نزدیک بوصیر قوریذس . (مراصدالاطلاع ).
خرده گاهلغتنامه دهخداخرده گاه . [ خ ُ دَ / دِ ] (اِ مرکب ) بندگاه سر دست و پای اسب و استر و خر و امثال آن باشدکه چدار و بخاو بر آن نهند و ریسمان بر آن بندند. (از برهان قاطع) (از آنن
زولانهلغتنامه دهخدازولانه . [ زَ / زُو ن َ / ن ِ ] (اِ) بمعنی زاولانه است و آن آهنی باشد که بر پای گنه کاران نهند و بر پای ستوران نیز کنند و به ترکی «بخاو» گویند. (برهان ) (ناظم ا