بخام کشیدنلغتنامه دهخدابخام کشیدن . [ ب ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) در پوست دباغت ناکرده کشیدن چنانکه نقاره را در پوست گاو کشند. (غیاث اللغات ). و رجوع به خام شود . || گنهکار را در پو
بخام گرفتنلغتنامه دهخدابخام گرفتن . [ ب ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) در پوست دباغت ناکرده گرفتن : آنکه از جامه ٔ آزادگیم عریان ساخت یا رب از پوست برآرند و به خامش گیرند.باقر کاشی .
بخام کشیدنلغتنامه دهخدابخام کشیدن . [ ب ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) در پوست دباغت ناکرده کشیدن چنانکه نقاره را در پوست گاو کشند. (غیاث اللغات ). و رجوع به خام شود . || گنهکار را در پو
بخام گرفتنلغتنامه دهخدابخام گرفتن . [ ب ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) در پوست دباغت ناکرده گرفتن : آنکه از جامه ٔ آزادگیم عریان ساخت یا رب از پوست برآرند و به خامش گیرند.باقر کاشی .
خاموشلغتنامه دهخداخاموش . (اِخ ) ابوحاتم احمدبن الحسن بن محمد البزار الرازی معروف بخاموش از ابوالفرج احمدبن محمدبن احمدبن موسی الصامت حدیث کرد. (از انساب سمعانی ص 348).
خامه ٔ فولادلغتنامه دهخداخامه ٔ فولاد. [ م َ / م ِ ی ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) قلم که از جنس فولاد باشد. قلم فولادی : در انتظام کار جهان اهتمام خلق مشق جنون بخامه ٔ فولاد کردن است .ص