بحسابلغتنامه دهخدابحساب . [ ب ِ ح ِ ] (ق مرکب ) (از: ب + حساب ) در شمار. در حساب . در محاسبه . (ناظم الاطباء).- بحساب آمدن ؛ در شمار آمدن .- بحساب آوردن ؛ در شمار گرفتن . در مح
بحساب گرفتنلغتنامه دهخدابحساب گرفتن . [ ب ِ ح ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) (از: ب + حساب + گرفتن ). معتبر داشتن . (آنندراج ) : ناز تحویل کند آن که به عاشق شب و روزچه حساب است که هرگز نگرف
بیحسابفرهنگ مترادف و متضاد۱. بسیار، بیاندازه، بیحد، بیشمار، بیمر، نامعدود ≠ حسابشده، معدود ۲. ستمگر، ظالم، ظلمپیشه، متعدی ≠ دادگر، منصف ۳. غیرعادی، نادرست، ناصواب، نامعقول ≠ معقول
بحساب گرفتنلغتنامه دهخدابحساب گرفتن . [ ب ِ ح ِ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) (از: ب + حساب + گرفتن ). معتبر داشتن . (آنندراج ) : ناز تحویل کند آن که به عاشق شب و روزچه حساب است که هرگز نگرف
بشمار آمدنلغتنامه دهخدابشمار آمدن . [ ب ِ ش ُ م َ دَ ] (مص مرکب ) بحساب آمدن . در عداد قرار گرفتن . اعتداد. (منتهی الارب ). و رجوع به شمار و شمردن و شماردن شود.
حال بنجنلغتنامه دهخداحال بنجن . [ ب َ ج ِ ] (اِ) پیش بندی مالیات بواسطه ٔ آوردن قسمت مالیات سال آینده را بحساب امسال (؟). (ناظم الاطباء).
خرج و دخل کردنلغتنامه دهخداخرج و دخل کردن . [ خ َ ج ُ دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بحساب رسیدن . وضع خرج و دخل را معین کردن . || مساوی بودن درآمد و هزینه ٔ یک منبع درآمد.
پاگیر کسی شدنلغتنامه دهخداپاگیر کسی شدن . [ رِ ک َ ش ُ دَ ](مص مرکب ) مبلغی بحساب او آمدن . گناهی بر او فرود آمدن . || بناخواست رنجی بر او فراز آمدن .