بحارلغتنامه دهخدابحار. [ ب ِ ] (ع اِ) ج ِ بحر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ج ِ بحر. دریاها. (غیاث اللغات ) : به زاد و بود وطن کرد زانکه خون خواهدکه قطره گردد و درآید او بسوی
بهارفرهنگ فارسی طیفیمقوله: زمان نوبهار، آبسال، بهاران، نوبهاران نوروز، سال نو، اعتدال بهاری، ربیع موسم گل
بحار زندنلغتنامه دهخدابحار زندن . [ ب ُ زَ دَ ] (اِخ ) موضعی در بخارا. (ناظم الاطباء). شعوری این نام را بحار زندان ضبط کرده است . (ج 1 ورق 817).
بحارملغتنامه دهخدابحارم . [ ب َ رِ ] (اِ) بلاها. سختی ها. دواهی . (ناظم الاطباء). ظاهراً همان بجارم است .
بحارینلغتنامه دهخدابحارین . [ ب َ رِ ] (ع اِ) تندخوئی به طور تناوب . (ناظم الاطباء). اما در دیگر فرهنگها دیده نشد.
بحار زندنلغتنامه دهخدابحار زندن . [ ب ُ زَ دَ ] (اِخ ) موضعی در بخارا. (ناظم الاطباء). شعوری این نام را بحار زندان ضبط کرده است . (ج 1 ورق 817).