بجیرملغتنامه دهخدابجیرم . [ ب ُ ج َ رِ ] (اِخ ) قریه ای از قرای غربی مصر است . (از معجم المطبوعات ).
بجیرمیلغتنامه دهخدابجیرمی . [ ب ُ ج َ رِ ] (اِخ ) سلیمان بن محمدبن عمر بجیرمی فقیه مصری ، در سال 1131 هَ . ق . در بجیرم از قرای غربی مصر بدنیا آمد و در خردی به قاهره رفت و درالازه
بیرمقفرهنگ مترادف و متضاد۱. بینا، ناتوان، ضعیف، بیتابوتوان، شل، بیحال ≠ پرتوان ۲. رقیق، آبکی ۳. ناچیز
بجیرلغتنامه دهخدابجیر. [ ] (اِخ ) نام کوهی در جانب شمالی کوه بارگی تنگستان و حدود دشتستان . (از فارس نامه ٔ ناصری ).
بجیرلغتنامه دهخدابجیر. [ ب َ ] (ع از اتباع ) از اتباع کثیر. (از اقرب الموارد). از اتباع است . (آنندراج ).
بجیرمیلغتنامه دهخدابجیرمی . [ ب ُ ج َ رِ ] (اِخ ) سلیمان بن محمدبن عمر بجیرمی فقیه مصری ، در سال 1131 هَ . ق . در بجیرم از قرای غربی مصر بدنیا آمد و در خردی به قاهره رفت و درالازه
غسانیلغتنامه دهخداغسانی . [ غ َس ْ سا ] (اِخ ) ابراهیم بن طلحة بن ابراهیم بن محمدبن غسان بصری حافظ غسانی . اومنسوب به جد اعلای خود از اهل بصره است ، و حافظ و بسیارحدیث بود. از اب
بجیرلغتنامه دهخدابجیر. [ ] (اِخ ) نام کوهی در جانب شمالی کوه بارگی تنگستان و حدود دشتستان . (از فارس نامه ٔ ناصری ).