بجوانلغتنامه دهخدابجوان . [ ب ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان اوچ تپه ٔ بخش ترکمان شهرستان میانه . سکنه ٔ آن 170 تن ، آب از چشمه . محصول آن غلات ، حبوبات ، شغل اهالی زراعت و گله داری اس
بجوانهلغتنامه دهخدابجوانه . [ ] (اِخ ) نام قومی در سرزمین های آفریقای جنوبی که به کافر معروف می باشند. تجارت آنها پوست گاو و عاج است . (از قاموس الاعلام ترکی ).
باوان سردارلغتنامه دهخداباوان سردار. [ س َ ] (اِخ ) دهی از بخش سنجابی شهرستان کرمانشاه در 2هزاروپانصدگزی شمال گوران . دارای 250 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
باوانلغتنامه دهخداباوان . (اِخ ) دهی از دهستان حومه ٔ بخش صومای شهرستان ارومیه . در 6 هزارگزی جنوب خاوری هشتیان . سکنه 297 تن . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 4).
بجوانهلغتنامه دهخدابجوانه . [ ] (اِخ ) نام قومی در سرزمین های آفریقای جنوبی که به کافر معروف می باشند. تجارت آنها پوست گاو و عاج است . (از قاموس الاعلام ترکی ).
احمدلغتنامه دهخدااحمد. [ اَ م َ ] (اِخ ) ابن زین الدین عجمی . اصلاً از نخجوان و مولد او در 1003 هَ . ق . به دمشق بوده است . او بجوانی در دمشق تدریس میکرد و گروهی از ایرانیان و ا
انصاف خراسانیلغتنامه دهخداانصاف خراسانی . [ اِف ِ خ ُ ] (اِخ ) محمد ابراهیم (یا محمد مقیم ) شاعر و اصلش از خراسان و نشوونمایش در هند (پنجاب ) بوده و در اوائل قرن دوازدهم بجوانی درگذشته ا
انصاف دادنلغتنامه دهخداانصاف دادن . [ اِ دَ ] (مص مرکب ) عدالت کردن . داد دادن . احقاق حق کردن . (ناظم الاطباء) : لکن اگر انصاف خواهد داد بوسهل حمدونی بجوانی روز از پادشاهی چون سلطان
جوان مردهلغتنامه دهخداجوان مرده . [ ج َ م ُ دَ / دِ ] (ص مرکب ) پدر یا مادری که فرزند جوانش مرده است . || آنکه بجوانی میرد. || نفرینی است .