بجایلغتنامه دهخدابجای . [ ب ِ ] (ص مرکب ، ق مرکب ) بجا. درمحل . درمکان . به مکان : ببالا و دیدار و فرهنگ و رای زریر دلیر است گوئی بجای . فردوسی . || بموقع. مناسب . || ساکن . بی
بجایفرهنگ انتشارات معین(بِ یِ) (حراض .) 1 - در حق کسی ، برای کسی . 2 - از جهت ، از حیث . 3 - در برابر، در مقابل (برای مقایسه ).
بجای آمدنلغتنامه دهخدابجای آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) به محل آمدن . بازگشتن . || بموقع افتادن .درست آمدن . با واقع راست و موافق آمدن : ز هر دانشی زو بپرسید رای همه پاسخ آمد یکا
بجای آوردنلغتنامه دهخدابجای آوردن . [ ب ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) به موقع بردن . به مکان نقل کردن . || کنایه از شناختن . دانستن . (برهان قاطع). دریافتن : هرآنکس که از داد تو یک خدای بپیچد
بجای داشتنلغتنامه دهخدابجای داشتن . [ ب ِ ت َ ](مص مرکب ) باقی گذاشتن . نگه داشتن : چون به بلوغیت رسید شیث وفات یافت و انوش دین پدر بجای داشت . (قصص الانبیاء ص 29). || بموقع نهادن .
بجای رسیدنلغتنامه دهخدابجای رسیدن . [ ب ِ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) بجائی رسیدن . (آنندراج ). به هدف نائل شدن . به مقصود رسیدن : آزادگان بجای رسیدند و ما همه زان رهروان که گرد پس کاروان
بجای ماندنلغتنامه دهخدابجای ماندن . [ ب ِدَ ] (مص مرکب ) بجا ماندن . باقی ماندن : چو دستش ببرید گفتا دو پای ببرند تا ماند ایدر بجای . فردوسی .به یزدان بود خلق را رهنمای سر شاه خواهد ک
bulgeدیکشنری انگلیسی به فارسیبجای، تحدب، ورم، صعود، شکم، بالارفتگی، بر امدگی، متورم شدن، جلو دادن، باد کردن
بجای آمدنلغتنامه دهخدابجای آمدن . [ ب ِ م َ دَ ] (مص مرکب ) به محل آمدن . بازگشتن . || بموقع افتادن .درست آمدن . با واقع راست و موافق آمدن : ز هر دانشی زو بپرسید رای همه پاسخ آمد یکا
بجای آوردنلغتنامه دهخدابجای آوردن . [ ب ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) به موقع بردن . به مکان نقل کردن . || کنایه از شناختن . دانستن . (برهان قاطع). دریافتن : هرآنکس که از داد تو یک خدای بپیچد
بجای داشتنلغتنامه دهخدابجای داشتن . [ ب ِ ت َ ](مص مرکب ) باقی گذاشتن . نگه داشتن : چون به بلوغیت رسید شیث وفات یافت و انوش دین پدر بجای داشت . (قصص الانبیاء ص 29). || بموقع نهادن .