بتللغتنامه دهخدابتل . [ ب ُ ت ُ ] (ع ص ، اِ) ج ِ بتیل . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به بتیل شود.
بتللغتنامه دهخدابتل . [ ب َ ] (ع مص ) قطع و بتول از آن گرفته شده است . (ترجمان القرآن جرجانی ). بریدن . (از المنجد) (آنندراج ). جدا کردن . (تاج المصادر بیهقی ). بریدن و جدا کرد
بتللغتنامه دهخدابتل . [ ب َ ](ع ص ) قطع. (اقرب الموارد): عطاء بتل ؛ عطیه ٔ بی مانند یا پسین که بعد از آن عطیه ٔ دیگر نباشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (ناظم ا
بتللغتنامه دهخدابتل . [ ب ِ ت َ ] (اِ) نام طبقه ٔ دوم از هفت طباق زمین بر طبق عقیده ٔ هندوان بنا به روایت بشن پران . (از ماللهند بیرونی ص 113).
بطللغتنامه دهخدابطل . [ ب َ طَ ] (اِخ ) لقب هرمز اول . (حبیب السیر چ خیام ص 227). رجوع به هرمز اول شود.
بطللغتنامه دهخدابطل . [ ب َ طَ ] (ع ص ) مرد دلاور. ج ، ابطال . (منتهی الارب ). شجاع و دلیر و دلاور. ج ، ابطال . (ناظم الاطباء). دلیر. (آنندراج ) (مؤید الفضلاء). دلیر. ج ، بطال
بِتُلّیْدَگویش گنابادی در گویش گنابادی یعنی خراب شدن ، تخریب شدن ، افتادن ، کنسل شدن ، پشیمان شدن ، از بین رفتن منشاء یک فکر یا عمل
بتلاءلغتنامه دهخدابتلاء. [ ب َ ] (ع ص ) زن منقطعه بنفسه . (از اقرب الموارد). || عُمره ٔ بتلاء؛ عمره ٔبدون حج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || مرعلی بتلاء من رایه ؛ ای عزیمة لا
بتلابلغتنامه دهخدابتلاب . [ ب ِ ] (اِ) غلاف گل خرما. (ناظم الاطباء) (برهان قاطع).غلاف گل خرما که گوزه ٔ مخ نیز گویند. (فرهنگ رشیدی ) (فرهنگ نظام ) (هفت قلزم ) (انجمن آرای ناصری )
بتلرلغتنامه دهخدابتلر. [ ب َ ل ِ ] (اِخ ) از خاورشناسان است و کتابی در باب فتوحات عرب در مصرنوشته است . (از لاروس ).
بتلةلغتنامه دهخدابتلة. [ ب َ ل َ ] (ع مص ) بریدن چیزی را و منه طلقها بتلة، جدا کردن آن را از غیرو ممتاز ساختن . (منتهی الارب ). جدا کردن . (آنندراج ).و رجوع به بَتِل و تبتیل شود