بتفوزلغتنامه دهخدابتفوز. [ ب َ ] (اِ) بتفور. بتپوز. گرداگرد دهان . (ناظم الاطباء). پوز. (شرفنامه ٔ منیری ). پیش آمدگی و برجستگی . فک اعلی و اسفل و بالتبع بینی و دهان چارپایان چون
بتفوزفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= پوز: ◻︎ نهادهاند زن و بچهٴ من از سرما / بهسان سگبچه بتفوز بر در سوارخ (سوزنی: مجمعالفرس: بتفوز).
بتغوزلغتنامه دهخدابتغوز. [ ب َ ] (اِ) بتفوز. (ناظم الاطباء) (فرهنگ نظام ). و ظاهراً به تصحیف چنین خوانده شده است .
بتفورلغتنامه دهخدابتفور. [ ب َ ] (اِ) پیرامون دهان را گویند مطلقاً خواه از انسان و خواه از حیوان دیگر. (برهان قاطع). پیرامون دهن . پوز. برپوز. برپوس . (فرهنگ جهانگیری ). اطراف ده
بتوزهلغتنامه دهخدابتوزه . [ ] (اِ) فلرز. بدرزه . فلرزنگ . لارزه . دستار. دستمال . (یادداشت مؤلف ). و رجوع به هریک از این کلمات شود.
بدفوزلغتنامه دهخدابدفوز. [ ب َ ] (اِ) اندرون دهان . (از برهان قاطع) (از آنندراج ). اندرون دهان و پیرامون دهان و گوشه های لب و زنخ . (ناظم الاطباء). بتفوز. پتفوز : دایه ای کو طفل
برفوزلغتنامه دهخدابرفوز. [ ب َ ] (اِ) اطراف و پیرامون دهان . (برهان ). برفوس . برکاپوز. برکاپوس . بدکافوز. برکافوس . (از انجمن آرا) (از جهانگیری ) (آنندراج ). گرداگرد دهان . (ناظ
جحفلةلغتنامه دهخداجحفلة.[ ج َ ف َ ل َ ] (ع اِ) بتفوز اسب و استر و خر. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). لفج شتر و اسب . لوشه . (یادداشت مؤلف ).هی لذی الحافر کالشفة ل