بتاوارلغتنامه دهخدابتاوار. [ ب َ ] (اِ، ق ) عاقبت . انجام . آخر کار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ). در آخر. سرانجام : من خوب مکافات شما بازگذارم من حق شمانیز گذارم به
بتاوارفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهعاقبت؛ انجام؛ آخر کار: ◻︎ من خوب مکافات شما بازگزارم / من حق شما باز گزارم به بتاوار (منوچهری: ۱۵۶).
بتوارکلغتنامه دهخدابتوارک . [ ] (اِ) دف بود. (اوبهی ). و شاید محرف تبوراک و بتوراک باشد. و رجوع به تبوراک و بتوراک شود. || خاشاکها بود که غذا را در زیر آن پنهان کنند تا مردم نبینن
بداوارلغتنامه دهخدابداوار. [ ب ِدْ دا ] (اِخ ) بدل آباد. دهی از بخش حومه ٔ شهرستان خوی است که 2400 تن سکنه دارد. (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 4).
درلغتنامه دهخدادر. [ دَ ] (اِ) باب . (ترجمان القرآن ) (منتهی الارب ). آنچه از قطعات تخته یا از صفحات آهن و غیره سازند مربع مستطیل به قامت آدمی یا خردتر یا بلندتر و به پهنای گز
خوبلغتنامه دهخداخوب . (ص ) خوش . نیک . ضد بد. (ناظم الاطباء). نیکو. (برهان قاطع). جید. مقابل ردی . نغز. پسندیده . (یادداشت بخط مؤلف ) : پسته حریر دارد و وشّی معمدااز نقش و از