بادرنگلغتنامه دهخدابادرنگ . [ دِ رَ ] (ص مرکب ،ق مرکب ) باتمکین و باثبات . استاد گوید : با درنگ آمد نگارم با عذار باده رنگ بادرنگی زیر ران بر کف گرفته بادرنگ . (از رشیدی ). || کُن
بادرنگلغتنامه دهخدابادرنگ . [ رَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان رودخانه ٔ بخش میناب شهرستان بندرعباس که در 95هزارگزی شمال میناب سر راه مالرو گلاشکرد - احمدی در کوهستان واقعست . هوایش
بادرنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ‹بادارنگ، واترنگ، وارنگ، بادرنج› (زیستشناسی) = بالنگ: ◻︎ بین که دیباباف رومی در میان کارگاه / دیبهی دارد به کار اندر به رنگ بادرنگ (منوچهری: ۶۱).۲. [قدیمی]
بادرنگلغتنامه دهخدابادرنگ . [ رَ] (اِ) خیار. (منتهی الارب ). نوعی از خیار باشد که خورند. (برهان ). نوعی از خیار که خیار بالنگ نیز گویند. (ناظم الاطباء). نام خیار. (آنندراج ) (انجم
بادرنگ بویهلغتنامه دهخدابادرنگ بویه . [ رَ ی َ / ی ِ ] (اِ مرکب ) معنی آن بعربی اترجیةالرائحه است . (ابن بیطار). گیاهی است که عقرب را هلاک کند و امراض سوداوی و بلغمی را نافع باشد، و با
بادرنگبولغتنامه دهخدابادرنگبو. [ رَ ] (اِ مرکب ) بادرنگبویه . گیاهی معطر و در خواص شبیه به نعناع . (ناظم الاطباء). علفی است که معرب آن بادرنجبویه است . (شعوری ج 1 ورق 188).
بادرنگبویهفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی یکساله با برگهای بیضی دندانهدار، گلهای بنفش، و شاخههای باریک که گل آن مصرف دارویی دارد و برای عطرسازی هم به کار میرود؛ بادرو؛ گل حنا؛ ترنگان.
بالغتنامه دهخدابا. (اِ) ابا. باج (در تعریب ) بمعنی آش . این کلمه مضاف باسامی آشها آید مانند: ماست با و زیره با و کدوبا وامثال آن . (برهان ) (هفت قلزم ). بمعنی آش است بمعنی سکب
دیرآغازlate startواژههای مصوب فرهنگستانویژگی مرحلهای در بعضی از حرکات در چراغ راهنمایی که با درنگ آغاز میشود
درنگلغتنامه دهخدادرنگ . [ دِ رَ ] (اِ) تأخیر. (برهان ) (جهانگیری ) (لغت محلی شوشتر، خطی ). دیرکرد. ضد عجله . مقابل شتاب . کسی که به شغلی مشغول باشد و دیرگه به آن کار ماند. (اوب
درنگ آوردنلغتنامه دهخدادرنگ آوردن . [ دِ رَ وَ دَ ] (مص مرکب ) آهسته شدن .تعویق کردن . ابطاء. مولیدن . دفعالوقت کردن . به بطؤکردن . شکیبیدن . آهسته و نرم و به رفق کاری را کردن .به تد
دسترسی تحرکپذیر سادهsimple mobility accessواژههای مصوب فرهنگستاننوعی دسترسی، ویژة کاربردهای همراه با درنگ، که در آن کاربر میتواند با سرعت خودرو در محدودة تحتپوشش جابهجا شود
متلبنلغتنامه دهخدامتلبن . [ م ُ ت َ ل َب ْ ب ِ ] (ع ص ) درنگ کننده .(آنندراج ) (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به تلبن شود. || سست و با درنگ . (ناظم الاطباء