باییدنلغتنامه دهخداباییدن . [ دَ ] (مص ) بایستن . بایسته و لازم و ضروری بودن . (فرهنگ لغات شاهنامه ص 43).
باییرلغتنامه دهخداباییر. (اِخ ) تیره ای از ایلات کورکور هفت لنگ بختیاری . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 73).
حالت باییcomitative caseواژههای مصوب فرهنگستانحالتی دستوری در بعضی از زبانها که بر مفهوم «همراهی با چیزی» دلالت دارد
باییدنلغتنامه دهخداباییدن . [ دَ ] (مص ) بایستن . بایسته و لازم و ضروری بودن . (فرهنگ لغات شاهنامه ص 43).
باییرلغتنامه دهخداباییر. (اِخ ) تیره ای از ایلات کورکور هفت لنگ بختیاری . (از جغرافیای سیاسی کیهان ص 73).
صبرفرهنگ فارسی طیفیمقوله: عواطف عام بایی، بردباری، مدارا، اعصاب، شکیب، طمانینه حوصله، حال، دماغ صبوری تحمل، حلم، طاقت، تاب، توان امان تأخیر
زیباییفرهنگ فارسی طیفیمقوله: احساسات فردی بایی، خوشگلی، قشنگی، خوبرویی، حُسن، جمال، کمال جلال، هیبت، شکوه، تجمل، جبروت، احتشام، عظمت، بزرگی، سطوت ◄ اقتدار خوشاندامی، خوشهیکلی، خوش