بایانلغتنامه دهخدابایان . (اِخ ) دهی از دهستان لادیز بخش میرجاوه شهرستان زاهدان ، 32 هزارگزی باختری میرجاوه . سکنه ٔ آن 200 تن . محصول غلات ، ذرت ، پنبه ، لبنیات . ساکنان از طایف
بایانلغتنامه دهخدابایان . (اِخ ) راهی است در نسف . (از معجم البلدان ). نام جاده ای است در تنسیق که آن را بنام بایان خوانند. || محله ٔ معروفی است . (از انساب سمعانی ).
بایانلغتنامه دهخدابایان . (اِخ ) سیمین از خانان آق اردو در دشت قپچاق شرقی از خاندان اوردا (701 - 709). (از معجم الانساب زامباور ج 2 ص 365).
بایانیلغتنامه دهخدابایانی . (ص نسبی ) منسوب است به بایان که نام راهی است در تنسیق (ظ: نسف ) بنام بایان . (از انساب سمعانی ).
بایانیلغتنامه دهخدابایانی . [ ی / ی ی ] (اِخ ) ابویعلی محمدبن ابی الطیب احمدبن ناصر البایانی از پیشوایان ادب بود و در 367 هَ . ق . درگذشت . (از معجم البلدان ).
بایانیلغتنامه دهخدابایانی . (ص نسبی ) منسوب است به بایان که نام راهی است در تنسیق (ظ: نسف ) بنام بایان . (از انساب سمعانی ).
بایانیلغتنامه دهخدابایانی . [ ی / ی ی ] (اِخ ) ابویعلی محمدبن ابی الطیب احمدبن ناصر البایانی از پیشوایان ادب بود و در 367 هَ . ق . درگذشت . (از معجم البلدان ).
تبنگلغتنامه دهخداتبنگ . [ ت َ ب َ ] (اِ) طبقی باشد پهن و بزرگ از چوب ساخته که بقالان اجناس در آن کنند. (برهان ) (از ناظم الاطباء). طبق پهن حلوائیان و نان بایان . (فرهنگ رشیدی ).
درلکینلغتنامه دهخدادرلکین . [ ] (اِخ ) دسته ای از اقوام ترک مغولی ، به این شرح که اقوامی از اتراک در زمان قدیم لقب ایشان مغول بوده و اقوام بسیار از آنان پدید آمده اند. این اقوام م
بایالغتنامه دهخدابایا. (نف ) باینده . که باید. بایست . (از فرهنگ شعوری ). دربایست . (فرهنگ اسدی ) (برهان قاطع). بایسته . از ریشه ٔ بایستن است . (فرهنگ رشیدی ). آنچه در کار بوده