باکفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس ۲. پروا، ملاحظه ۳. نگرانی، تشویش، اضطراب ۴. مخزن (سوخت)
باکلغتنامه دهخداباک . [ ک ِن ْ ] (ع ص ) اسم فاعل از بُکاء و بکی . که روان بود اشک از دیدگان او از اندوه . ج ، بُکاة، بُکی ّ. (از اقرب الموارد). باکی . گریان . گرینده . گریه کنن
امضلغتنامه دهخداامض . [ اَ م َ ] (ع مص ) باک نداشتن از معاتبه و بر عزیمت خویش ماندن . || بی باکانه بر زبان آوردن آنچه در دل است . (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
انخزاللغتنامه دهخداانخزال . [ اِ خ ِ ] (ع مص )باک نداشتن از جواب . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || بریده گردیدن در سخن . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آن
باک داشتنلغتنامه دهخداباک داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) ترس داشتن . پروا داشتن . بیمناک بودن . ترسیدن . پروا کردن : شما دل بفرمان یزدان پاک بدارید وز ما ندارید باک . فردوسی .تو از کشتن
استیلاغلغتنامه دهخدااستیلاغ . [ اِ ] (ع مص ) از نکوهش باک نداشتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). باک نداشتن مردم از نکوهش . (منتهی الارب ). از سرزنش و مذمت و عار باک نداشتن . بی ع
استقتاللغتنامه دهخدااستقتال . [ اِ ت ِ تا ] (ع مص ) کشتن خواستن .(منتهی الارب ). مبالغه کردن در حرب و خود را کشتن درآن . || باک نداشتن از مرگ از روی دلاوری . (از منتهی الارب ). ||