باکیلغتنامه دهخداباکی . (ع ص ) باک . نعت فاعلی از بکی و بُکاء. گرینده از اندوه چنانکه اشک جاری شود. ج ، بُکاة. (از تاج العروس ) (از اقرب الموارد). گریه کننده . (منتهی الارب ) (غ
باکیاللغتنامه دهخداباکیال . (اِخ ) نام سرداری در زمان المهتدی باﷲ خلیفه ٔ عباسی .و مهتدی در باب قتل موسی بن بغا به او نامه نوشت ولی او افشای راز کرد و اتراک دسته جمعی به قتل مهتدی
باکیدهلغتنامه دهخداباکیده . [ دَ / دِ ] (اِ) باکند. یاقوت . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). یاقوت سرخ . (فرهنگ شعوری ج 1 ص 192). محرف یاکند است . رجوع به یاکند شود. || حریر تنک باف و
باکیدنلغتنامه دهخداباکیدن . [ دَ ] (مص جعلی ) مصدر جعلی از باک . ترسیدن . (از فرهنگ شعوری ج 1 ص 181). بیمناک شدن .
باکیادسلغتنامه دهخداباکیادس . [ دِ ] (اِخ ) نام افراد یکی از خانواده های قدیمی کرنتوس بود که از آن خانواده هفت تن برآن شهر سلطنت کردند. لکن در سال 658 ق . م . دوران حکومت اشراف کرن
باکیةلغتنامه دهخداباکیة. [ ی َ ] (ع ص ) تأنیث باکی . گریان . گرینده . ج ، باکیات . رجوع به باکی و با» و بکی شود.
باکیاللغتنامه دهخداباکیال . (اِخ ) نام سرداری در زمان المهتدی باﷲ خلیفه ٔ عباسی .و مهتدی در باب قتل موسی بن بغا به او نامه نوشت ولی او افشای راز کرد و اتراک دسته جمعی به قتل مهتدی