باکولغتنامه دهخداباکو. (اِخ ) (ایالت ...) نام یکی از ایالات ماوراء قفقاز و خطه ٔ شیروان که در میان رودخانه ٔ کر (کوروش ) و بحر خزر و طوالش واقع است و از جنوب به قره باغ محدود اس
باکولغتنامه دهخداباکو. (اِخ ) (شهر...) به واو مجهول شهری است قریب شیروان . (غیاث اللغات ). نام شهری است بشمال ایران . (آنندراج ). شهری است به عجم . (منتهی الارب ). باکوبه . باکو
باکویهلغتنامه دهخداباکویه . [ ی َ ] (اِخ ) جد محمدبن عبداﷲبن احمد شیرازی صوفی است . ابوبکربن خلف و ابوالقاسم قشیری از او روایت کرده اند. (از تاج العروس ). شیخ باکویی به شیراز، گوی
باکوای زنلغتنامه دهخداباکوای زن . [ زِ ] (اِخ ) نقاش معروف هلندی . متولد بسال 1631 م . و متوفی بسال 1708 م . در آمستردام . آثاری از او در موزه ٔ لوور فرانسه و همچنین در آمستردام و مو
باکویهلغتنامه دهخداباکویه . [ ی َ ] (اِخ ) جد محمدبن عبداﷲبن احمد شیرازی صوفی است . ابوبکربن خلف و ابوالقاسم قشیری از او روایت کرده اند. (از تاج العروس ). شیخ باکویی به شیراز، گوی
باکونویانلغتنامه دهخداباکونویان . (اِخ ) از امرای مغول زمان چنگیز هنگام حمله ٔ به ایران . در ترجمه ٔ تاریخ ادبیات ادوارد برون (از سعدی تا جامی ) آمده است : در ترجمه ٔ لاتینی از نامه