باکفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیم، ترس، جبن، خوف، محابا، وحشت، هراس ۲. پروا، ملاحظه ۳. نگرانی، تشویش، اضطراب ۴. مخزن (سوخت)
باکلغتنامه دهخداباک . [ ک ِن ْ ] (ع ص ) اسم فاعل از بُکاء و بکی . که روان بود اشک از دیدگان او از اندوه . ج ، بُکاة، بُکی ّ. (از اقرب الموارد). باکی . گریان . گرینده . گریه کنن
بعکلغتنامه دهخدابعک . [ ب َ ع َ ] (ع مص ) درشت و خشک بدن گردیدن . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). || (اِ مص ) ستبری و کلفتی . (ناظم الاطباء). ورترنجیدگی جسم . (ناظم الاطباء).
بعکلغتنامه دهخدابعک . [ ب َ ] (ع مص ) زدن اطراف کسی را به شمشیر. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
باک داشتنفرهنگ مترادف و متضاداندیشه داشتن، بیم داشتن، ترسیدن، پروا کردن، واهمه داشتن، هراسیدن ≠ بی پروا بودن، بیپروایی کردن
باک نینلغتنامه دهخداباک نین . (اِخ ) ناحیتی در کشن شین (هندوچین مستعمره ٔ فرانسه ) که قریب چهل هزار جمعیت و نزدیک 2500 هزار گز مربع وسعت دارد. در جلگه ٔ پست واقع است .
باک نینلغتنامه دهخداباک نین . (اِخ ) ناحیتی در کشن شین (هندوچین مستعمره ٔ فرانسه ) که قریب چهل هزار جمعیت و نزدیک 2500 هزار گز مربع وسعت دارد. در جلگه ٔ پست واقع است .
باک داشتنلغتنامه دهخداباک داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) ترس داشتن . پروا داشتن . بیمناک بودن . ترسیدن . پروا کردن : شما دل بفرمان یزدان پاک بدارید وز ما ندارید باک . فردوسی .تو از کشتن