باولغتنامه دهخداباو. (اِخ ) باو پسر شاپور پسر کیوس در سنه ٔ 45 هَ . ق . در یک قسمت از مازندران به سلطنت منتخب شد و اصل و سرسلسله ٔ سلاطین مازندران که معروف به ملک الجبال بودند
باولغتنامه دهخداباو. (اِخ ) نام سرداری بوده است از سرداران فرخان بزرگ که در ده اویجان به دار زده شد. (از ترجمه ٔ مازندران و استرآباد رابینو ص 78).
بعولغتنامه دهخدابعو. [ ب َع ْوْ ] (ع اِ) گناه و خطا. || عاریت . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).
بعولغتنامه دهخدابعو. [ ب َع ْوْ] (ع مص ) گناه کردن و خطا نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). جنایت کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ) (از اقرب الموارد). || غ
بأولغتنامه دهخدابأو. [ ب َءْوْ ] (ع مص ) فخر. مباهات کردن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). فخر آوردن . (تاج المصادر بیهقی ). بأواء. (منتهی الارب ). بأی . || سخت دویدن ناقه .
بأولغتنامه دهخدابأو. [ ب َءْوْ ] (ع مص ) فخر. مباهات کردن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). فخر آوردن . (تاج المصادر بیهقی ). بأواء. (منتهی الارب ). بأی . || سخت دویدن ناقه .
باب الابوابلغتنامه دهخداباب الابواب . [ بُل ْ اَب ْ ] (اِخ ) جغرافیون عرب این نام را بشهر دربند واقع در دامنه های جبال قفقاز و ساحل غربی بحر خزر اطلاق نمایند و آنرا «الباب » نیز گویند.
باواویجانلغتنامه دهخداباواویجان . (اِخ ) نام دهکده ای است منسوب به باو : فرخان بزرگ به باو یکی از بزرگان درباری خود فرمان داده بود که شهرساری را در محل ده اوهر بنا کند ولی سکنه ٔ آنج