باهولغتنامه دهخداباهو. (اِ) از آرنج تا شانه . (ناظم الاطباء). بازو. (فرهنگ جهانگیری ). در هندی بمعنی بازوست و لقب پادشاهان هند مها باهو بوده است بمعنی بزرگ بازو یا درازدست . (از
باهولغتنامه دهخداباهو. (اِخ ) از توابع بلوچستان و در کنار کوچه است . کوچه و باهو متصل به دشت قریب به دریا است ... اهالی کوچه از فاضل آب روخانه ٔ قصر قند و اهالی باهو از فاضل آب
باهوفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. بازو؛ از سرشانه تا آرنج.۲. چوبدستی کلفت؛ ماهو: ◻︎بشکنم کله به باهوی هجا و دشنام / زآنکه آن کلهٴ شوم از در باهوست مرا (سوزنی: لغتنامه: باهو).
باهو کلاتلغتنامه دهخداباهو کلات . [ ک َ ] (اِخ ) دهستانی از بخش دشتیای چاه بهار. حدود: از شمال به راسک و از خاور به مرز پاکستان ، از جنوب به دریای عمان ، از باختر به دشتیاری . آب آن
باهو کلاتلغتنامه دهخداباهو کلات . [ ک َ ] (اِخ ) مرکز دهستان باهوکلات دشتیاری چاه بهار. در 28 هزارگزی شمال خاوری دشتیاری . سکنه ٔ آن 400 تن ، آب آن از باران و چاه ، محصول آن غلات ، ح
باهو کلاتلغتنامه دهخداباهو کلات . [ ک َ ] (اِخ ) دهستانی از بخش دشتیای چاه بهار. حدود: از شمال به راسک و از خاور به مرز پاکستان ، از جنوب به دریای عمان ، از باختر به دشتیاری . آب آن
باهو کلاتلغتنامه دهخداباهو کلات . [ ک َ ] (اِخ ) مرکز دهستان باهوکلات دشتیاری چاه بهار. در 28 هزارگزی شمال خاوری دشتیاری . سکنه ٔ آن 400 تن ، آب آن از باران و چاه ، محصول آن غلات ، ح