بانگیلغتنامه دهخدابانگی . (اِخ ) نام یکی از آبادیهای بخش سقز کردستان و بجای بانگلو اختیار شده است . (لغات مصوبه ٔ فرهنگستان ).
بانگیدنلغتنامه دهخدابانگیدن . [ دَ ] (مص جعلی ) مصدرجعلی از بانگ بمعنی بانگ برآوردن . آوا دردادن . بانگ و فریاد کردن . (آنندراج ). بانگ کردن . (فرهنگ شعوری ج 1 ص 181). فریاد کردن ب
دیده بانگیلغتنامه دهخدادیده بانگی . [ دی دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده . واقع در 12 هزارگزی شمال باختر سوریان و 48 هزارگزی شوسه شیراز به اصفها
بازی بانگیزلغتنامه دهخدابازی بانگیز. [ ی ِ ب ِ اَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عبارت از بازیی که نزدیک باشد به بردن . (آنندراج ). بازیی که بنفع حریفی در شرف پایان یافتن است : شدیم مات به
بانگیدنلغتنامه دهخدابانگیدن . [ دَ ] (مص جعلی ) مصدرجعلی از بانگ بمعنی بانگ برآوردن . آوا دردادن . بانگ و فریاد کردن . (آنندراج ). بانگ کردن . (فرهنگ شعوری ج 1 ص 181). فریاد کردن ب
دیده بانگیلغتنامه دهخدادیده بانگی . [ دی دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده . واقع در 12 هزارگزی شمال باختر سوریان و 48 هزارگزی شوسه شیراز به اصفها