بانژلغتنامه دهخدابانژ. [ ن ِ ] (اِ) کسی که نژاد وی معروف و مشهور باشد. (ناظم الاطباء). این کلمه در فرهنگهای دیگر که در دسترس بود دیده نشد و محتمل است که صورت ابتری از کلمه ٔ مرک
بانژادلغتنامه دهخدابانژاد. [ ن ِ ] (ص مرکب ) (از: با+ نژاد) نژاده . اصیل . نجیب . نسیب . دارای حسب و نسب : که از تخمه ٔ تور وز کیقبادیکی شاه سر برزند بانژاد. فردوسی .هنرمند و بادا
بانژادلغتنامه دهخدابانژاد. [ ن ِ ] (ص مرکب ) (از: با+ نژاد) نژاده . اصیل . نجیب . نسیب . دارای حسب و نسب : که از تخمه ٔ تور وز کیقبادیکی شاه سر برزند بانژاد. فردوسی .هنرمند و بادا
اصیللغتنامه دهخدااصیل . [ اَ ] (ع ص ) صاحب اصل بمعنی صاحب نسب ، ای کسی که آبا و اجداد او شریف و نجیب باشند. (غیاث ). آنکه دارای اصل است . (از اقرب الموارد) (آنندراج ). خداوند اص
ختلانلغتنامه دهخداختلان . [ خ َ ] (اِخ ) نام شهرهای مجتمعی است در ماوارءالنهر بنزدیک سمرقند بعضی از جغرافیانویسان عرب آنرا بضم «خاء» و تشدید «تاء» آورده اند ولی صواب نظر اول است
فلاطونلغتنامه دهخدافلاطون . [ ف َ ] (اِخ ) حکیمی بوده مشهور و معروف در زمان عیسی علیه السلام (!) و استاد ارسطو معلم اول . (برهان ). افلاطون : کسی که ش فلاطون بُده ست اوستادخردمند
مدوللغتنامه دهخدامدول . [ م ُ دَوْ وَ ] (ع ص ) نعت مفعولی است از تدویل . دارای دوال . دوال دار. (فرهنگ فارسی معین ). || ظاهراً قماش کناره دار و مطرز و سجیف دار، به استعاره از دو