بامروتلغتنامه دهخدابامروت . [ م ُ رُوْ وَ ] (ص مرکب ) (از: با+ مروت ) که مروت داشته باشد. جوانمرد برابر لامروت . (صوت اصلی کلمه ٔ مروت در زبان عربی مروءة است ) : خجند با کشت و برز
باروتلغتنامه دهخداباروت . (اِخ ) فتنه ٔ. مادر ژاک اول (پسرعم الیزابت ) کاتولیک بود و او خود در مذهب پوری تنی تربیت یافت اما چون میخواست پادشاهی مستبد باشد مذهب انگلیکانی را پذیرف
انسانيدیکشنری عربی به فارسیبامروت , رحيم , مهربان , باشفقت , تهذيبي , کسي که نوع پرستي را کيش خود ميداند , نوع پرست , بشر دوست , وابسته به بشر دوستي
کرملغتنامه دهخداکرم . [ ک َرَ ] (ع ص ) جوانمرد و بامروت . واحد و جمع و مذکر و مؤنث در وی یکسان است . یقال : هو کرم و هم ، هی ، هن کرم و ارض کرم و ارضان کرم و ارضون کرم ؛ ای کر
کرامةلغتنامه دهخداکرامة. [ ک َ م َ ] (ع مص ) جوانمرد گردیدن و بامروت شدن . (از منتهی الارب ). نفیس و عزیز شدن . (از اقرب الموارد). || بسیارباران گردیدن ابر. (منتهی الارب ). باران