بالوزلغتنامه دهخدابالوز. (اِخ ) قریه ای است در سه فرسخی نسا. (مرآت البلدان ج 1 ص 161) (از معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
بالوذلغتنامه دهخدابالوذ. (اِ) نام پوستی است که درپوشند.صورت یا لهجه ای از بالود است . رجوع به بالود شود.
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (اِخ )ابوالعباس حسن بن سفیان بن عامربن عبدالعزیزبن نعمان بن عطاء شیبانی نسوی . در زمان خود در حدیث پیشوا بود.در سال 303 هَ . ق . درگذشت و قبر او در بال
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (ص نسبی ) منسوب به بالوز، نام دهی در سه فرسنگی نسا. (از لباب الانساب ج 1 ص 92) (از معجم البلدان ).
باروزنهلغتنامه دهخداباروزنه . [ رَ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) نام نوایی است از موسیقی . (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (دِمزن ) (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 191) (فرهنگ نظام
باروزهلغتنامه دهخداباروزه . [ زَ / زِ ] (اِ) خوراک و قوت هرروزه باشد و ضروری . (برهان ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مخفف بادروزه . قوت لایموت . (فرهنگ نظام ). نان روزانه . (دِمزن )
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (اِخ )ابوالعباس حسن بن سفیان بن عامربن عبدالعزیزبن نعمان بن عطاء شیبانی نسوی . در زمان خود در حدیث پیشوا بود.در سال 303 هَ . ق . درگذشت و قبر او در بال
بالوزیلغتنامه دهخدابالوزی . (ص نسبی ) منسوب به بالوز، نام دهی در سه فرسنگی نسا. (از لباب الانساب ج 1 ص 92) (از معجم البلدان ).
ثابتلغتنامه دهخداثابت . [ ب ِ ] (اِخ ) ابن یحیی بن یسارالرازی مکنی به ابی عباد. هندوشاه بن سنجر در تجارب السلف آرد که ابوعباد کاتبی جلد بود و حساب بغایت نیکو می دانست الا آنکه س
ابونصرلغتنامه دهخداابونصر.[ اَ ن َ ] (اِخ ) احمدبن ابراهیم طالقانی . عوفی در لباب الالباب (ج 2 ص 69) آرد: وی از مداحان حضرت نظام الملک [ وزیر الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی ] بود و نظ
باروزنهلغتنامه دهخداباروزنه . [ رَ زَ ن َ / ن ِ ] (اِ) نام نوایی است از موسیقی . (برهان ) (جهانگیری ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (دِمزن ) (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 191) (فرهنگ نظام