بالودلغتنامه دهخدابالود. (اِ) پوست بره . (السامی ). صاحب السامی این کلمه را بصورت عربی البالود در جزو سمور و قاقم و فنک و دله و حواصل نام می برد. (یادداشت مؤلف ).
بالودنلغتنامه دهخدابالودن . [ دَ ] (مص ) افزودن . بالیدن . نموکردن . بزرگ شدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بزرگ شدن و برآمدن و نموکردن : این نسب پیوسته او را بوده است
بالودهلغتنامه دهخدابالوده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) افزوده . نمو کرده . بزرگ شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به بالیده شود.
بالودنلغتنامه دهخدابالودن . [ دَ ] (مص ) افزودن . بالیدن . نموکردن . بزرگ شدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). بزرگ شدن و برآمدن و نموکردن : این نسب پیوسته او را بوده است
بالودهلغتنامه دهخدابالوده . [ دَ / دِ ] (ن مف ) افزوده . نمو کرده . بزرگ شده . (ناظم الاطباء). و رجوع به بالیده شود.
بالوذلغتنامه دهخدابالوذ. (اِ) نام پوستی است که درپوشند.صورت یا لهجه ای از بالود است . رجوع به بالود شود.
پالودلغتنامه دهخداپالود. (اِ) پوست برّه . بالود. (السّامی ). || فالوذ. (دهار) (منتهی الارب ). || (فعل ) ماضی پالودن است یعنی صاف کرد و از غل و غش پاک ساخت . (برهان ).