بالدرلغتنامه دهخدابالدر. [ دِ ] (اِخ ) رب النوع عقل . در اساطیر اسکاندیناوی ، پسر ادن و همسر نانا ، وی بسیار زیبا و عاقل بود و به دست برادر خود که رب النوع قضا و قدر بود براثر زخ
بالدرلولغتنامه دهخدابالدرلو. [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان برکشلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیّه که در 15 هزارگزی خاور ارومیّه و 2 هزارو پانصدگزی جنوب شوسه ٔ گلمانخانه به ارومیّه در
بالدرلولغتنامه دهخدابالدرلو. [ دِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان برکشلو بخش حومه ٔ شهرستان ارومیّه که در 15 هزارگزی خاور ارومیّه و 2 هزارو پانصدگزی جنوب شوسه ٔ گلمانخانه به ارومیّه در
انجدانلغتنامه دهخداانجدان . [ اَ ج ُ ] (معرب ، اِ) معرب انگدان است و آن را بعربی حلتیت و بیح آنرا اصل الانجدان خوانند . (برهان قاطع) (آنندراج ). در لغت طبری کلوپر گویند. (از انجمن
درجةلغتنامه دهخدادرجة. [ دُ ج َ ] (ع اِ) خرقه یا چیزی که در شرم و دبر ماده شتر گذارند. چند روز چشم و بینی او را بسته دارند، پس او را از این حال اندوهی و دردی همچواندوه و درد زه
برگشلولغتنامه دهخدابرگشلو. [ ب َ گ ِ ] (اِخ ) نام یکی ازدهستان های ششگانه ٔ بخش حومه ٔ شهرستان ارومیه است ، واز 59 آبادی بزرگ و کوچک تشکیل شده و قراء مهم آن عبارتند از: قریه ٔ اما