باقریحهلغتنامه دهخداباقریحه .[ ق َ ح َ / ح ِ ] (ص مرکب ) (از: با+ قریحه ) بااستعداد. باذوق . آنکه طبع مستعد دارد. رجوع به قریحه شود.
باقریهلغتنامه دهخداباقریه . [ ق ِ ری ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عشق آباد بخش فدیشه شهرستان نیشابور که در 24 هزارگزی خاور فدیشه در جلگه واقع است . ناحیه ایست گرمسیر و دارای 82
باقریهلغتنامه دهخداباقریه . [ ق ِ ری ی َ ] (اِخ ) نام فرقه ای از فرق گوناگون شیعه . این گروه به رجعت حضرت امام محمد باقر معتقدبوده اند. (خاندان نوبختی ص 251 از شهرستانی ص 125).
خوش قریحهلغتنامه دهخداخوش قریحه . [ خوَش ْ / خُش ْ ق َ ح َ / ح ِ ] (ص مرکب ) باقریحه . مستعد. با قریحه ٔ خوب . بااستعداد.
اسپینزالغتنامه دهخدااسپینزا. [ اِ ن ُ ] (اِخ ) اسپینوزا. باروخ . فیلسوف هلاندی ، مولد آمستردام 1632 م . وی از خانواده ای یهودی و متمول بود و علوم عالیه و زبانهای قدیم و مخصوصاً عبر
باقریهلغتنامه دهخداباقریه . [ ق ِ ری ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان عشق آباد بخش فدیشه شهرستان نیشابور که در 24 هزارگزی خاور فدیشه در جلگه واقع است . ناحیه ایست گرمسیر و دارای 82
باقریهلغتنامه دهخداباقریه . [ ق ِ ری ی َ ] (اِخ ) نام فرقه ای از فرق گوناگون شیعه . این گروه به رجعت حضرت امام محمد باقر معتقدبوده اند. (خاندان نوبختی ص 251 از شهرستانی ص 125).
خوشطبعفرهنگ مترادف و متضاد۱. خوشقریحه، خوشذوق، شیرینزبان، ظریف، ظریفطبع، نکتهسنج ≠ بدقریحه، کجطبع ۲. بذلهگو، مزاح، شوخ، شوخطبع، لطیفهپرداز، لطیفهگو