بافورلغتنامه دهخدابافور. (اِ) وافور. شاید از واپور، باشد؟ رجوع به وافور شود.- راه بافور ؛ (راه وافور) نامی که در تداول عامه به محله و خیابانی بجنوب شهر قزوین داده شده است و این ت
بافورواژهنامه آزادوسیله ای سه تیکه از چوب و حقه سفالی که بوسیله مهره بهم متصل می شوند و جهت مصرف تریاک همراه با زغال سرخ است
بافورلغتنامه دهخدابافور. (اِ) وافور. شاید از واپور، باشد؟ رجوع به وافور شود.- راه بافور ؛ (راه وافور) نامی که در تداول عامه به محله و خیابانی بجنوب شهر قزوین داده شده است و این ت
باورلغتنامه دهخداباور. [ وَ ] (اِ) قبول . تصدیق سخن . (برهان قاطع). گمان میکنم از حرف «بَ» و «آور» بمعنی یقین مرکب است . (یادداشت مؤلف ). مخفف بآور است . (فرهنگ رشیدی ). قبول د
زان معمولیلغتنامه دهخدازان معمولی . [ ن ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مهمترین و وافرترین اقسام خانواده ٔ زان است که به فرانسه ، فو و فایارد و فوتو است و در گیاه شناسی فاگوس سلفاتیکا
exuberatedدیکشنری انگلیسی به فارسیتحریک شده، فراوان بودن، بسیار بودن، لبریزبودن، بارور بودن، افاضه شدن، وفور داشتن