باصورلغتنامه دهخداباصور. (ع اِ) گوشت . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). لحم . (اقرب الموارد). لغتی (یا لهجه ای ) است در باسور. (اقرب الموارد). رجوع به باسور شود. || پالان بی خوی گی
باسورلغتنامه دهخداباسور. (اِ) بیماریی است . جوهری گوید بیماریی است که در مقعد حادث شود و جمع آن بواسیر است و در حدیث عمران بن حصین آمده است : و کان مبسوراً؛ یعنی مبتلا به بواسیر
باسورفرهنگ انتشارات معین[ ع . ] (اِ.) نوعی از بیماری مقعد و بینی ؛ ج . بواسیر (مفرد کم استعمال است .)
جفت کردنلغتنامه دهخداجفت کردن . [ ج ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تزویج . (زوزنی ). ازدواج . نری را به ماده یی رسانیدن . به زناشویی درآوردن زنی و مردی را : پس بدو بخشیدآن مه روی راجفت کرد آ
باجوریلغتنامه دهخداباجوری . (اِخ ) امین افندی ، عمر. عضو نظارت معارف عمومی مصر بوده است . از اوست : المنتخبات العربیة، که بمعاونت محمد حسن محمود جمع و مرتب کرده است و محتوی منتخبا