باصرلغتنامه دهخداباصر. [ ] (اِخ ) (در بیابان ) از شهرهایی بود که برای بست تعیین شد و بعضی گمان میبرند که همان «برازین » باشد. (از قاموس کتاب مقدس ).
باصرلغتنامه دهخداباصر. [ ص َ ] (ع اِ) جهاز گرد کوچک شتر، که سیبویه بدان تمثل جسته است . (تاج العروس ) (از اقرب الموارد). پالان خرد. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ). ج ،
باصرلغتنامه دهخداباصر. [ ص ِ ] (ع ص ) چشم دارنده . ذوبصر. (تاج العروس ) (از اقرب الموارد). || لمح باصر؛ ذوبصر و تحدیق . (تاج العروس ). نگاه تیز. (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی
باسرلغتنامه دهخداباسر. [ س ِ ] (ع ص ) بدروی . ترشروی . بدهیأت . (ناظم الاطباء). روی ترش و بدهیأت و غمگین . (از منتهی الارب ). کالح یاترشروی . (از اقرب الموارد). و رجوع به باسر
باصر کلالغتنامه دهخداباصر کلا. [ص ِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل که در 12 هزارگزی جنوب باختری بابل و 3 هزارگزی شمال شوسه ٔ بابل به آمل در دشت واقع
باصر کلالغتنامه دهخداباصر کلا. [ص ِ ک َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان لاله آباد بخش مرکزی شهرستان بابل که در 12 هزارگزی جنوب باختری بابل و 3 هزارگزی شمال شوسه ٔ بابل به آمل در دشت واقع
باصرهلغتنامه دهخداباصره . [ ص ِ رَ ] (ع اِ) باصرة. چشم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (مهذب الاسماء). دیده . عین . بصر. || در تداول دانشهای حکمت و روانشناسی آن است که
باصریلغتنامه دهخداباصری . [ ص ِ ] (اِخ ) محمد صادق خان باصری پسر محمودخان باصری (متوفی 1279 هَ . ق .) ضابط ایل باصری بود، او در فوج سرباز عرب منصب یاوری داشت و دارای چنان فراستی
باصریلغتنامه دهخداباصری . [ ص ِ ] (اِخ ) محمودخان باصری پسر محمدتقی خان باصری ضابط ایل باصری بود که در 1279 هَ . ق . وفات یافت . (از فارسنامه ٔ ناصری ص 310).