باشنگلغتنامه دهخداباشنگ . [ ش َ ] (اِ) خوشه ٔ انگور آویزان ازدرخت را گویند عموماً. (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). خوشه ٔ انگور بود. (لغت فرس اسدی ). خوشه ٔ آ
باشنگفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. خوشۀ انگور آویزان از تاک: ◻︎ چو مشک بویا لیکنش نافه بوده ز غژم / چو شیر صافی و پستانش بوده از باشنگ (عسجدی: لغتنامه: باشنگ).۲. خوشۀ انگور که بر تاک خشک شده
باشنگانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپالیز؛ جالیز؛ زمینی که در آن خیار، خربزه، و مانندِ آنها کاشته باشند.
باشنکلغتنامه دهخداباشنک . [ ش َ ] (اِ) خوشه ٔ انگور آویزان از درخت . (ناظم الاطباء). اما در کتب دیگر باشنگ بکاف فارسی است و رجوع به باشنگ شود. || خیاری که جهت تخم نگاهدارند. (ناظ
ایدرلغتنامه دهخداایدر. [ دَ ] (اِ، ق ) پهلوی «اتر» به معنی اینجا. مقایسه شود با سانسکریت «اترهی » . (از حاشیه ٔ برهان قاطعچ معین ). اینجا. (برهان ) (شرفنامه ٔ منیری ) (غیاث اللغ