باشندگانلغتنامه دهخداباشندگان . [ ش َ دَ / دِ ] (نف ) جمع باشنده (از مصدر بودن ). || ساکنین (ناظم الاطباء). سکان [ س ُ ک کا ] . اهل . : سکنه ٔ آن و همه ٔ باشندگان زمین را از آب بهره
باشنگانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپالیز؛ جالیز؛ زمینی که در آن خیار، خربزه، و مانندِ آنها کاشته باشند.
قطینةلغتنامه دهخداقطینة. [ ق َ ن َ ] (ع اِ) باشندگان خانه . اهل . (منتهی الارب ) (آنندراج ). یقال : جاء بقطینتهم . (منتهی الارب ).
عینلغتنامه دهخداعین . [ ع َ ی َ ] (ع اِ) باشندگان شهر. (منتهی الارب ). ساکنان در شهر. (ناظم الاطباء). اهل بلد. (اقرب الموارد). || اهل سرای . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || ج