بازیچی و بازیگانواژهنامه آزادبازیچی یعنی کسی که بازی کامپیوتری یا آتاری و از این قبیل را انجام می دهد . بازیگان به دکانی می گویند که بازیچی ها در آن هستند.
بازیچه ٔ روم و زنگلغتنامه دهخدابازیچه ٔ روم و زنگ . [ چ َ / چ ِ ی ِ م ُ زَ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) مسخره ٔ روز و شب را گویند. (برهان ). || کنایه از روز و روزگار هم هست به اعتبار شب و روز.
بازیچی و بازیگانواژهنامه آزادبازیچی یعنی کسی که بازی کامپیوتری یا آتاری و از این قبیل را انجام می دهد . بازیگان به دکانی می گویند که بازیچی ها در آن هستند.
بازیچهلغتنامه دهخدابازیچه . [ چ َ / چ ِ ] (اِ مصغر) بازی خرد. (یادداشت مؤلف ). تصغیربازی . (ناظم الاطباء). || آلت بازی . آنچه بدان بازی کنند. (برهان قاطع). آنچه بدان اطفال بازی ک
دستخوشفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. کسی که بازیچه و مسخرۀ دیگری شود.۲. زبون.۳. زیردست.۴. (شبه جمله) [عامیانه] کلمۀ تحسین که در قمار به کسی که خوب بازی کند و ببرد یا به کسی که با تردستی و مهارت
واهیلغتنامه دهخداواهی . (ع ص ) سست .(غیاث اللغات ) (آنندراج ) (مهذب الاسماء) (دهار). واهن . (مهذب الاسماء). ضعیف . (یادداشت مرحوم دهخدا) : تدبیری دیگر ساختند در برانداختن خوارزم
تلاهیلغتنامه دهخداتلاهی . [ ت َ ] (ع مص ) باختن به بازیچه و با هم بازی کردن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || جماع نمودن . (منتهی الارب ) (آنندراج