بازارگانفرهنگ مترادف و متضاد۱. ثروتمند، دارا، غنی ≠ فقیر، محتاج، ندار ۲. تاجر، سوداگر، بازرگان ≠ مفلس
بازارگانلغتنامه دهخدابازارگان . (اِ مرکب ) سوداگر را گویند. (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ). بازرگان و سوداگر و تاجر. (ناظم الاطباء). بازرگان و سوداگر مایه دار. (شرفنامه ٔ منیری ).
بازارگانفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده= بازرگان: ◻︎ از خطر بندد خطر زآنرو که سود دهچهل / برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان (؟: لغتنامه: بازارگان).
بازارگانی کردنلغتنامه دهخدابازارگانی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) معامله کردن . تجارت کردن . دادوستد کردن : چو بازارگانی کند پادشااز او شاد گردد دل پارسا. فردوسی .هر بازارگانی که با خلق ک
بازارگانیلغتنامه دهخدابازارگانی . (حامص مرکب ) سوداگری . بازرگانی . بیع و شری . تجارت . داد و ستد. خرید و فروش .معامله . سودا. حرفه ٔ تجارت . تجارت پیشه : کسی را که نام است و دینار ن
شهر بازارگانانلغتنامه دهخداشهر بازارگانان . [ ش َ رِ با ] (اِخ ) مدینة التجار. یکی از نامهای شهر بخارا که به آن بنمجک و بومسک و مدینة الصفریه یا شارستان رویین نیز میگفتند. و در ص 258 شرح
بازارگانی کردنلغتنامه دهخدابازارگانی کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) معامله کردن . تجارت کردن . دادوستد کردن : چو بازارگانی کند پادشااز او شاد گردد دل پارسا. فردوسی .هر بازارگانی که با خلق ک
بازارگانیلغتنامه دهخدابازارگانی . (حامص مرکب ) سوداگری . بازرگانی . بیع و شری . تجارت . داد و ستد. خرید و فروش .معامله . سودا. حرفه ٔ تجارت . تجارت پیشه : کسی را که نام است و دینار ن
شهر بازارگانانلغتنامه دهخداشهر بازارگانان . [ ش َ رِ با ] (اِخ ) مدینة التجار. یکی از نامهای شهر بخارا که به آن بنمجک و بومسک و مدینة الصفریه یا شارستان رویین نیز میگفتند. و در ص 258 شرح
گانفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهعلامت نسبت (در ترکیب با کلمۀ دیگر): بازارگان، گروگان، رایگان، خدایگان.