بار برنامهریزیشدۀ طرحscheduled design loadواژههای مصوب فرهنگستانحداکثر مسافری که بنگاه حملونقل برای سوار شدن در یک وسیلۀ نقلیۀ عمومی در مدتزمان معین پیشبینی میکند
باردیکشنری فارسی به انگلیسیbar, barroom, brunt, cafe, cargo, charge, consignment, encumbrance, freight, fruit, goods, lading, load, pack, public house, ruck, sitting, stretch, tax, time,
بارفرهنگ مترادف و متضاد۱. پاس، دفعه، مرتبه، مرحله، مره، نوبت، وعده، وهله ۲. بر، ثمر، ثمره، حاصل، محصول، میوه ۳. بنه، توشه، حمل، محمول، محموله ۴. شرفیابی ۵. رستوران، کاباره، مشروبفروشی
بارلغتنامه دهخدابار. (اِ) پشته ٔ قماش و خروار و آنچه بر پشت توان برداشت . (برهان ). پشتواره است و آن پشته ها باشد کوچک از هیزم و علف و غیره که بر پشت بندند. کاره . (برهان : کار
بارلغتنامه دهخدابار. (اِخ ) (جزیره ٔ...) جزیره ای بحدود ولایت فارس و سند: ازو [ از جزیره ٔ ارموس ] تا جزیره ٔ بار که حدود ولایت فارس و سند است هفتاد فرسنگ . (نزهة القلوب ج 3 چ