بارینلغتنامه دهخدابارین . [ رِ ] (اِخ ) نام شهری است . (آنندراج ). نام شهرکی است بیک روزه راه بمغرب حماة. (دِمزن ). نام شهری از شام در نزدیکی حماة. (ناظم الاطباء). وعامه آن را بع
دشت بارینلغتنامه دهخدادشت بارین . [ دَ ت ِ ] (اِخ ) شهری است ازاعمال فارس که آنرا رستاقی است ولی باغ و نهر نداردو آب آشامیدنی آن بد و ناگوار است . (از معجم البلدان ). از شهرهای فارس
دشت بارینلغتنامه دهخدادشت بارین . [ دَ ت ِ ] (اِخ ) شهری است ازاعمال فارس که آنرا رستاقی است ولی باغ و نهر نداردو آب آشامیدنی آن بد و ناگوار است . (از معجم البلدان ). از شهرهای فارس
ارینباتلغتنامه دهخداارینبات . [ اُ رَ ن ِ ] (اِخ ) موضعی در قول عنترة:وَقَفت ُ و صُحبتی بارینبات عَلی اقتادِعوج کالسمام .رجوع به معجم البلدان شود.
پیلیبهیتلغتنامه دهخداپیلیبهیت . (اِخ ) شهری در ایالت وحیلکند از شمال غربی هندوستان در 50 هزارگزی شمال شرقی بارینلی . حافظ رحمت خان جامعی بزرگ در این مکان تأسیس کرده است ، یک حمام و