باریسلغتنامه دهخداباریس . (اِخ ) دهی است جزء دهستان مشکین خاوری بخش مرکزی مشکین شهر که در 15 هزارگزی شمال مشکین شهر و 10 هزارگزی شوسه ٔ مشکین شهر به اردبیل در جلگه واقع است . هوا
باریس سسلغتنامه دهخداباریس سس . [ س ِ ] (اِخ ) یکی از هفت تن که برای از میان برداشتن بردیای دروغی (سپنت دات مغ) با هم هم سوگند شدند و در کار خود نیز توفیق یافتند و وی را برداشتند و
باریسیهلغتنامه دهخداباریسیه . [ سی ی َ ] (ص نسبی ) مؤنث باریسی معرب پاریسی . زن منسوب بپاریس . رجوع به پاریس شود.
باریسهلغتنامه دهخداباریسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) مخفف بادریسه باشد : و فلک را برای گردش و نیز باریسه ٔ دوک را برای گردش فلکه خواندند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 صص 9-14). و رجوع به ب
بیک باریسلغتنامه دهخدابیک باریس . [ ب َ ] (اِخ ) نام بزرگی از بزرگان قره باغ که بنام او سکه زدند. (از النقود العربیة ص 128).
باریس سسلغتنامه دهخداباریس سس . [ س ِ ] (اِخ ) یکی از هفت تن که برای از میان برداشتن بردیای دروغی (سپنت دات مغ) با هم هم سوگند شدند و در کار خود نیز توفیق یافتند و وی را برداشتند و
باریسیهلغتنامه دهخداباریسیه . [ سی ی َ ] (ص نسبی ) مؤنث باریسی معرب پاریسی . زن منسوب بپاریس . رجوع به پاریس شود.
باریسهلغتنامه دهخداباریسه . [ س َ / س ِ ] (اِ) مخفف بادریسه باشد : و فلک را برای گردش و نیز باریسه ٔ دوک را برای گردش فلکه خواندند. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج 3 صص 9-14). و رجوع به ب